RSS

روزهایمان زیباتر شد…

جمعه 1390/10/30 ساعت 18:20 دقیقه دختر کوچک ما متولد شد. عکسهای زیر را 8 الی 10 دقیقه پس از تولدش گرفتیم . دخترمان با چشمان باز بدنیا آمد ؛ امیدواریم که این چشمها در سرتاسر زندگی او باز باشد؛ چشمانی که زیباییهای دنیا و انسانها را در خود منعکس کند و نازیباییهای آنرا در خود فرو برد و بپذیرد؛  تا بامداد گونه؛ جهان را بقدر فرصت و همت خویش معنا بخشد.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

 
5 Comments

نوشته‌شده به دست در 22 ژانویه 2012 در روزهای زندگی

 

باران – 1390/08/29

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 20 نوامبر 2011 در روزهای زندگی

 

باز باران

بارون میباره و من حس عجیبی دارم , دست و دلم به کار نمیره Email های کاری هم که دست از سر من برنمی دارن مثل همین بارون پشت پنجره Email میاد; هدفون تو گوشمه و به اهنگ بسیار زیبای dang show-kiss me on the piano گوش میکنم و این اهنگ کاملا منو از فضای کاری دور میکنه ; تکونهای دخترم تو دلم میپیچه و باورم نمیشه که یک ماه و نیم دیگه مادر میشم بعضی وقتها میترسم امیدوارم که بتونم از پسش بربیام و مادر خوبی باشم .

اسم مادر که میاد بی اختیار دلم میگیره دلم برای مادرم تنگ شده خیلی خیلی خیلی تنگ شده .

مامان جونم تو فرشته ای بودی که همه زندگیت رو تا روزی که بودی وقف بچه هات کردی و از 19 سالگی تا 45 سالگی از هیچ چیز برای ما دریغ نکردی عشق و محبت بی منتی که از تو و بابا گرفتم باعث شد که هیچوقت هیچ کمبودی تو زندگی نداشته باشم و و تا اخرین روزی که زنده ام به داشتن مادر و پدری مثل شما افتخار میکنم امیدوارم من هم بتونم مادری باشم که فرزندم به من افتخار کنه .

من خیلی خوشبختم.

 
4 Comments

نوشته‌شده به دست در 20 نوامبر 2011 در روزهای زندگی

 

واقعا کوچ هرگز !!!

امروز صبح  که رفته بودم ازمایشگاه برای انجام یکسری ازمایشات ,در حالیکه منتظر بودم که نوبتم بشه ,یه تابلوی خطاطی نظرم رو جلب کرد;یه دستنوشته با خطی بسیار زیبا .

از انجایی که دور رو خوب نمیبینم ,بلند شدم و رفتم نزدیک و تابلو رو خوندم  و راستش دلم گرفت,متنش از این قرار بود:

من  ایرانیم                        موحد

نژادم                               اریایی

زبانم                               پارسی

ایینم                               دوستی و محبت

احساسم                          شرقی

سفر را دوست دارم

                           کوچ را هرگز

ولی واقعا کدوم یکی از اینها برای ما ایرانیها هنوز باقی مونده!!!!

ایرانی موحد که …،زبان پارسی!!!!!!!!!! که الان شده فینگلیش،از هر ۱۰ تا لغت که حرف میزنیم ۳ تاش انگلیسی ،دوستی و محبت هم همش شده الکی ،همه در ظاهر باهم دوست ولی درغیابه هم چه حرفها که پشته هم نمیزنن ،شاید تنها چیزی که مونده هنوز همون احساس باشه که خیلی نمیشه گفت شرقی وغربیش فرق میکنه که من به شخصه چیزهای که از غربیها دیدم خیلی بهتر از شرقیها بوده

واما کوچ …

به  کوچ که میرسه دلم میگیره ,چون همه رفتن و من هم رفتنیم اما ای کاش ای کاش ای کاش…

به امید روزی که ایران,ایران شود و سفت و محکم بگم:

سفر را دوست دارم

                           کوچ را هرگز

 
15 Comments

نوشته‌شده به دست در 24 اکتبر 2011 در روزهای زندگی

 

دوستت دارم …

یادش به خیر 9 سال پیش همین زمان بود و من به تنها چیزی که فکر نمیکردم این به هم رسیدن بود , همیشه دور بودن از تو برام سخت بوده و این بار سخت تر از همیشه….

بعد از این که باهات حرف زدم دلتنگیم بیشتر شد,خییییییییییییییییییییلی خیلی خوشحالم که دو روز دیگه برمیگردم  .

فقط خواستم یه بار دیگه از اینجا داد بزنم و بگم که :

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا

و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است

ارشم , عشقم , همیشه همراه مهربانم هنوز قلبم مثل 9 سال پیش برات می تپه  و وجود تو در زندگیم بزرگترین نعمته….

 
4 Comments

نوشته‌شده به دست در 21 اکتبر 2011 در روزهای زندگی

 

جلسه در جلسه!

دیگه اسم جلسه که میاد کهیر میزنم,اخه مگه میشه!!!!!! یک ماه جلسه مداوم در داخل و خارج از کشور!
اخه چرا این ایرانیها نمی تونن نرمال باشن,حد وسط ندارن یا ازین ور بوم میفتن یا از اون ور.
یه سری کارفرماها هستن که مدارک رو ندیده کانفیرم می کنن یه سری هم مثل این اقایونی که نشستن روبروی من مدارک رو خط به خط خوندن و کامنت میدن والا ما اینهمه پروژه انجام دادیم اینجوریشو تا حالا ندیده بودیم:FDS رو خط به خط خوندن,حالم از هر چی سیستم DCS,ESD,FGS بهم میخوره شبها هم خواب panel و OIL & GAS Plantو ITR میبینم.
تورو خدا کوتاه بیاین….

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 28 سپتامبر 2011 در روزهای زندگی

 

دنیای وارونه!

عجب روزگاری شده! به هر کسی که محبت میکنی یا بعد از یه مدت میشه وظیفه یا اینکه کسی که قدرتو نمیدونه هیچ تازه اگه گله ای بکنی  دست پیشو میگیرن که پس نیفتن.

من یاد گرفتم که به همه اطرافیان چه غریبه, چه اشنا محبت کنم و هر کاری از دستم برمیاد براشون انجام بدم بدون انتظار هیچ چشم داشتی ولی تو زندگی یه روزهایی پیش میاد که ادم نیاز به همدلی داره و این همدلی میتونه حتی یه تلفن زدن باشه ولی می بینی که اونم انتظار بی جاییه و همون تلفن هم براشون سخته که زده بشه.

افرادی دور و بر من هستن که تو روزهای سخت زندگیشون من با جون و دل همه کاری براشون کردم و حتی میشه گفت کاسه داغتراز اش شدم در راه انجام کارهایی که حتی بستگان اون افراد انجام ندادن و جالب که تو اون روزها هی میگفتن ایشالله جبران میکنیم ال می کنیم بل میکنیم ولی ما که هیچ ندیدیم هیچ تازه واسه من تو قیافه هم هستن!!!!!!!!

خلاصه اینکه تو این چند ماه به من ثابت شد که هیچ کس به جز بستگان درجه یک و دوستان نزدیک برای ادم قدمی برنمی دارن,اوقاتی که با خودم خلوت میکنم و به این روابط فکر میکنم به خودم میگم ایکاش منهم یه کم کینه ای بودم و می تونستم نسبت به این افراد بی تفاوت باشم ولی مطمینم که بازهم اگراتفاقی برای همون افراد بیفته من اولین نفر برای کمک خواهم بود.

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 11 اوت 2011 در روزهای زندگی

 

نه اینکه آزادی بیان نداریم …. چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم !

وقتی اولین بازی پیمان معادی رو تو فیلم درباره الی دیدم   با خودم گفتم اینم با پول تونست پاشو به عرصه سینما باز کنه(چون از قبل می شناختمش) ولی انصافا در فیلم جدایی نادر از سیمین خوش درخشید و ثابت کرد که حداقل قضاوت من در موردش کاملا اشتباه بوده,ممکنه از طریق داشتن ثروت وارد این عرصه شده باشه ولی با این بازی و نامه زیر ثابت کرد برای موندنش فاکتورهای زیادی وجود داره.

نامه زیبای پیمان معادی بازیگر نقش اول فیلم جدایی نادر از سیمین :

اینجا هرچه شود… ….. هر چه باشد ….هنوز ایران است
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید …

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم …. چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که » آدم برفی» ، جرم بود .

» مارمولک» به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد .» دایره» را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد… مخملباف پای ماندن نداشت …

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند …

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..

باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود …

باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد…

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید … ما خواستیم نفهم بمانیم … نشد … به خدا نشد …

وقتی «داش آکل» به غیرتمان زد …

وقتی «قیصر» به پاشنه های خوابیده ی ما خندید …

وقتی «مسافران» را نفس کشیدیم ..

وقتی «هامون» را به جان نا خود آگاهمان انداختند

دست ما که نبود . ما «گاو ِ » مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم….

ندانستیم از» باشو» هم غریبه ای کوچکتر میشویم.

ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ….

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در «مادر» از یادمان نرفت …

اگر کمر خمیده معتمد آریای «گیلانه» را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم » آژانس شیشه ای» ، عذاب وجدان گرفته ایم …

اگر در» مهاجر» ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای » بایسیکلران» ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ….

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید … اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست …

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای » ناخدا خورشید» ها تنگ است …

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ….

شما هم میتازید ….

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ….. هر چه باشد ….هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند …

 
4 Comments

نوشته‌شده به دست در 4 ژوئیه 2011 در روزهای زندگی

 

اینجا برای از شما نوشتن فضا کم است.

4 سال گذشت نمیدونم چی‌ باید بگم،روز لعنتی،ساعتِ لعنتی،ماشین لعنتی،جاده لعنتی،شهرِ لعنتی،… نمیدونم فقط میدونم از همهٔ آن چیزهایی که باعث شد شما ۳ عزیز برای همیشه از ما دور بشین متنفرم،و بیشتر از همه از این مملکت متنفرم که این وضع جادههاشِ و ماشین آتشنشانی و آمبولانسش زمانی‌ میرسن که دیگه کار از کار گذشته،هیچ چیز نمی‌تونم بنویسم که دردم رو کم کنه یا یکم بهم تسکین بده،غم از دست دادن شما ۳ نفر اینقدر سنگین هست که در چنین روزی مغزم از کار بیفته،ولی‌ مامان،آرش،آیدین رفتنِ شما داغی‌ رو دل ما گذشت که هیچ چیزی خنکش نمی‌کنه،جای شما ۳ عزیز سفر کرده تو لحظه لحظه‌های زندگیم خالیه،مامانی‌ نمی‌دونی چقدر بهت نیاز دارم،چقدر دلتنگم،چقدر بودنِ تو زندگیمو عوض میکرد،دلم نمی خواست خبرِ بچّه‌دار شدنم رو بیام تو بهشت زهرا بهت بدم چقدر برای من آرزو داشتی،اینو بدون نا امیدت نمیکنم،فقط دلم می‌خواست یه بار دیگه میتونستم بیام توبغلت ، فقط ۱ بار دیگه…

آرش جونم داری دائی میشی‌،چقدر بچه دوست داشتی الان اگه بودی ۲۹ سالت بود،چقدر بچم خوشبخت بود اگه دائی مثلِ تو و آیدین داشت،دلم برای اون نگاه مهربون معصومت تنگ شده،ایکاش حداقل میتونستم صورتتو بر‌ا‌ی آخرین بار ببینم،ای کاش ما رو اونجوری ترک نمی‌کردی،ای کاش ای کاش. ..

آیدین عزیزم،صدات برای همیشه تو گوشمه هیچوقت نمی‌تونم فراموش کنم آن لحظه رو که درد داشتی،همهٔ بدنت سوخته بود،طهالت پاره شده بود و من پیشت بودم،امبولانس بعد از نمیدونم چقدر رسید و وقتی‌ که رسید بیشعورا بهت میگفتن یا علی‌ بگوبلند شو و لحظه ایکه تو گفتی‌  بهشون بگو من درد دارم نمی‌تونم بلند شم،فقط دلم میخواست بمیرم واون لحظه هارو نبینم، تو ای‌ سی‌ یو مثل فرشته‌ها خوابیده بودی،صورت زیباتو هیچوقت  نمی‌تونم فراموش کنم،دلم برای سا گفتنت تنگ شده دیگه نمی‌تونم…

 
35 Comments

نوشته‌شده به دست در 16 ژوئن 2011 در روزهای زندگی

 

برزخ

امروز بعد از مدتها وقت کردم با خودم خلوت کنم و به گذشته فکر کنم،با اینکه من ذاتاً آدم تنهایی نیستم ولی‌ بعضی‌ وقتها تنهایی بد هم نیست؛از خرداد همیشه متنفر بودم،بدترین اتفاق‌های زندگیم در این ماه رخداده نصف زندگیمو که بعد از ۲۵ خرداد ۸۵ از دست دادم و باقیش رو هم تو همین خرداد باختم.

مدیته که دیگه دست و دلم برای هیچ چیز نمیلرزه،صدای تپش قلبمو نمیشنوم،تبدیل شدم به یه عروسکِ کوکی که یکسری کارهای روتین رو انجام میده،نه انگیزه ای نه امیدی،هیچ چیزی خوشحالم نمی‌کنه ،فکر کنم دارم دچارِ  افسردگی میشم.

اصلا نمیدونم چی‌ کار می‌خوام بکنم،خلاصه تو برزخی گیر افتادم که بیرون اومدن ازش خیلی‌ سخت خواهد بود.برای خودم هم عجیبِ که اون ساچلیِ قوی و مثبت کجا رفته،کسی‌ که هیچ مشکلی‌ از پا درش نمیاورد،کسی‌ که با وجود همهٔ مشکلات بازم پر از انرژی بود و همه از دست شیطنتهاش کلافه بودن،البته بعضی‌ وقتا به خودم حق میدم ،به قول یه دوستِ قدیمی‌ که میگفت تو خیلی‌ از خودت انتظار داری یه آدم مگه چقدر گنجایش داره.

دلم خیلی‌ گرفته،خیلی‌ تنهام و کله ام پر از افکار عجیب و غریب…

 
3 Comments

نوشته‌شده به دست در 5 ژوئن 2011 در روزهای زندگی

 

اخرین حرف

روزنه ای از امید ، گرم و گرامی
روشنی افکنده باز بر دل سردم
دایم از آن لذتی که خواهم آمد
مستم و با سرنوشت بد به نبردم
تا
بردم گاهگاه وسوسه با خویش
کای دله دل ! چشم ازین گناه فرو پوش
یاد گناهان دلپذیر گذشته
بانگ برآرد که : آی شیطان ! خاموش
وسوسه ی تو به در دلم نکند راه
توبه کند ، آنکه او گنه نتواند
گرگم و گرگ گرسنه ام من و گویم
مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند
باز شب آمد ، حرمسرای گناهان
باز در آن برگ لاله راه نکردیم
وای دلا ! این چه بی فروغ شبی بود
حیف ، گذشت امشب و گناه نکردیم
ای لب گرم من ! ای ز تف عطش خشک
باش که سیرت کنم ز بوسه ی شاداب
از لب و دندان و چهره ای که بر آنها
رشک برد لاله و ستاره و
مهتاب
اخترکان ! شب بخیر ، خسته شدم باز
بسترم از انتظار خسته تر از من
خسته ام ، اما خوشم که روح گناهان
شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من
مست شعف می روم به بسترم امشب
بر دو لبم خنده ، تا که خنده کند روز
باز ببینم سعادت تو
چه قدر است
بستر خوشبختم ! آی … بستر پیروز

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 5 ژوئن 2011 در روزهای زندگی

 

جبر جغرافیایی!!!

اینکه زاده اسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت
کی با ما راه میایی جون مادرت
کی با ما راه میایی …

 
5 Comments

نوشته‌شده به دست در 1 ژوئن 2011 در روزهای زندگی

 

اقای مهربون

از جلسه اومدم بیرون و دیدم آرش زنگ زده،بهش زنگ زدم و گفت یه ایمیل برات فرستادم بخونش بعدا باهم صحبت می‌کنیم،فکر کردم حتما یه مطلب جالب در مورد دوران بارداری پیدا کرده،تنها چیزی که به ذهنم خطور نمیکرد این بود که عکس آقای مهربون رو تو ایمیل ببینم،وااااای که چه حالی‌ بهم دست داد،پیرترین رفتگرِ شهر تهران که در نزدیکی خونه بابام کار می‌کنه،شبهایی که از خونه بابا برمیگشتیم نصف شب تو خیابون می‌دیدمش بهش کمک می‌کردم،همهٔ عشقم این بود که ماهی‌ یه بار بهش کمک کنم،تا خوشحالی‌ رو با تمام وجود تو چشمای آقای مهربون ببینم و حسّ درونی خودم از کمک به یه همنوع ارضا بشه،بعد از رفتن آرش که همیشه بهش کمک میکرد،سعی‌ کردم جای آرش رو پر کنم و یاد آرش رو با اینکار بیشتر تو دلم زنده نگهدارم،وقتی‌ عکسشو دیدم قلبم فشرده شد از این همه بیرحمی و نامردی تو این زندگی‌،اینکه یک مردِ ۷۶ ساله مجبور باشه کار کنه اونم شب تا صبح برای ۲۰۰ هزار تومن حقوق،و در آخر از ضعف و به علت گرسنگی بدن نیمه جونش رو تو پارک پیدا کنن،بلافاصله یه کمپین حمایت از آقای مهربون تو شرکت راه انداختم و کلی‌ براش پول جم کردم تا بتونم به دستش برسونم،امیدوارم که حالش خوب بشه و هیچوقت هیچ ادمی‌ تو این دنیا به خاطر تشنگی و گرسنگی که شرط اولِ   ادامهٔ حیات  هستن جونشو از دست نده خلاصه اینکه من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است…

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

.

.

.

یا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین !

من اینجا بس دلم تنگ ست

بیا ره توشه بر داریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 
5 Comments

نوشته‌شده به دست در 30 مه 2011 در روزهای زندگی

 

یه حس عجیب!!!

وااای هنوز تو شوکم اصلا باورم نمی‌شه،آخه مگه می‌شه،به همین راحتی‌،اصلا آمادگیشو ندارم،نمیدونم چی‌ کار کنم،از دیروز تنها کاری که دلم میخواد بکنم فقط گریه است،مامان جونم فکر اینکه بچهٔ من به دنیا بیاد و تو کنارم نباشی‌ خیلی‌ دردناکه،از دیروز به محض اینکه فهمیدم ،فقط اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که تو چقدر برای من آرزو داشتی،از وقتی‌ تو رفتی‌ حتا بزرگترین  خوشیهای دنیا خوشحالم نمی‌کنه،جای تو و آرش و آیدین تو لحظه لحظه های زندگیم خالیه ،دلم می‌خواست خبر به این خوشی‌ رو اولین نفر به تو بدم و در واقع همینم شد میدونم که همیشه باهام هستی‌،ولی‌‌ای کاش بودی،ای کاش هیچوقت ۲۵ خرداد نمی‌شد،اونم تو این شرایط، خرداد که میشه دلم میگیره دست خودم نیست ولی‌ مامان جونم روز های سختی رو تا حالا بدون تو گذروندم و از این به بد سختتر می‌شه…

اگه تو بودی چقدر زندگیم فرق میکرد،با اینکه همه هستن ولی‌ مامان جونم ،هنوز تصور نبود تو برام دردناکه،هنوز باورم نمی‌شه که دیگه نیستی‌،روز مادر و  تو نیستی‌،مامان جونم روزت مبارک.

 
4 Comments

نوشته‌شده به دست در 23 مه 2011 در روزهای زندگی

 

استخدام مهندس

 

استخدام مهندس،چقدر این واژه برام آشناست؛

بالاخره بعد از ۳ روز وقت کردم که ایمیل‌های شخصیم رو چک کنم و ۳ تا ایمیل از آرش داشتم با عنوان رزومه،شرکتمون می‌خواد گسترش پیدا کنه و نیاز به یکسری مهندس داریم.

از آنجاییکه آرش  عزیزم سرگرم فیزیوتراپی هست و درگیر با کارهای دیگر شرکت بنده مأموریت یافتم تا رزومه‌ها رو چک کنم و از بین ۴۰۰ رزومه که فرستاده شده بود تعدادی رو برای دعوت به مصاحبه انتخاب کنم.

اینقدر زیاد بود که تقریبا دیگه آخرش چشمم تار میدید ولی‌ برای اینکه در حق کسی‌ اجحاف نشه باید تا آخر همه رو چک می‌کردم و بهترین‌ها رو انتخاب می‌کردم،در بین این رزومه‌ها چیزهایی دیدم که توجهمو جلب کرد و از دیدن این همه مهندس بیکار واقعا متاثر شدم.

چیزی که بسیار جالب بود این بود که  اکثر افراد جویای کار متولدین دههٔ ۶۰ بودند و اکثرا کارشناسی ارشد،حدود ۶۰% مسلط به ۲ زبان خارجی‌ و آشنایی با بسیاری از نرم افزارهای مهندسی برق.

و قسمت ناراحت کننده این بود که همه بیکار و حاضر به انجام کار با حداقل حقوق مطابق با قانون کار.

اولش که شروع کردم به باز کردن فآیلها و خوندن رزومه‌ها برام جالب بود ولی‌ از رزومهٔ ۲۰ به بعد  یجورایی دلم  گرفت،این همه مهندس ولی‌ همه بیکار…

دلم می‌خواست همه رو استخدام کنم،یه احساس بعدی بهم دست میداد وقتی‌ یه سری رو فقط میخوندم و وارد لیست نها‌یی نمیشدن،تو دلم از همه عذرخواهی کردم و همچنین آرزوی موفقیت.طبق معمول برای رفع دلتنگی‌ گوشی رو برداشتم  و به یار همیشیگیم زنگ زدم و گفتم‌ای کاش میشد همه رو استخدام کنیم،چه بچهای باهوشی‌…

این تنها نمونه بسیار کوچکی از بیکاری قشر تحصیلکرده است!!!!

سال چهارم دبیرستان یه معلم داشتیم به نام خانوم فرودین،معلم هندسه؛مهندس برق بود و بسیار باسواد و زرتشتی؛با اینکه هندسه درس نسبتا سخت و خشکی بود ولی‌ کلاس هندسه برای ما بسیار شیرین بود چون رابطه خانوم معلم با همهٔ بچها خیلی‌ خوب بود،یادش بخیر همیشه آخر کلاس رو با جملات ادبی زیبا تموم میکرد.

هیچوقت یادم نمیره روز آخر که داشتیم با معلمها خداحافظی میکردیم طبق معمول خداحافظی دخترانه، بچه‌ها گریه میکردن و خانوم معلم یه جملهٔ به یاد ماندنی گفت:»چه زیباست که پس از هر پایانی آغازی زیباتر در انتظارمان باشد.»

این جمله همه رو آروم کرد و همه با خوبی‌ و خوشی‌ از هم جدا شدیم.

امروز بعد از دیدن این رزومه‌ها یاد این خاطره افتادم و اینکه به این امید خداحافظی کردیم که آغازی زیباتر در انتظارمان باشد،اما با دیدن این همه مهندس بیکار دلم خیلی‌ خیلی‌ گرفت چون تو این دوره زمونه و با این وضعیت اسفناک بازار کار چقدر برای داشتن آغازی زیباتر باید تلاش کرد،تلاشی جانفرسا!!!!!!! تازه باید خیلی‌ خوش شانس بود که به آغازی رسید،آغازی گنگ و مبهم که به  زیباتر بودنش خیلی‌ نمی‌شه مطمین بود…

 
3 Comments

نوشته‌شده به دست در 26 آوریل 2011 در روزهای زندگی

 

سال 90

مدتهاست که می‌خوام بنویسم ولی‌ وقت نمیشه،از اول ساله ۹۰ اینقدر سرم شلوغه که به هیچ کارم نمیرسم فقط دارم دور خودم میچرخم،کتاب فرانسه و جلد سوم کلیدر همینجور افتاده گوشهٔ سالن رو صندلی‌ و هر از چند گاهی بعد از شام اگر وقت بشه ورقی میخورن.

عید امسال به مناسبت ورود  عمه خانوم از کانادا هم که دیگه وضعیت نور علا نور شده و همه چیز خیلی‌ بهتر شد زمانیکه آرش جان در بازی فوتبال رباط صلیبی زانوی راستشو این دفعه به صورت ۱۰۰% پاره کرد و هم خیال خودشو راحت کار هم منو،حالا هم که هر روز درگیر فیزیوتراپی هست،امیدوارم که نهایتان نیاز به عمل نباشه و همین فیزیوتراپی جواب بده چون من اصلا طاقت ندارم که آرش به اتاق عمل بره.

به هر حال زندگی‌ در گذر و این روزها هم به زودی می‌گذرد،اینقدر زمان سریع میگذار که باورم نمی‌شه که به ساله ۹۰ رسیدیم امیدوارم امسال ساله بسیار خوبی‌ باشه و پر از اتفاق‌های خوب و خوش.

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 26 آوریل 2011 در روزهای زندگی

 
 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.